شهریورهای ساکت، خلوت و از زیر دوش شرجی بیرون آمده ی آبادان برای من پسرک تازه دبستانی پرده در پرده نقش و نگار بوده است...گاهی می رفتم قصه هایم را برای بانوی نخل، تنها شنونده ی صبور بیان می کردم و شب بر بام کاه گلی خنک خانه امان در لین ۵ احمد آباد آبادان که پسینگاه، خواهر بزرگترم حکیمه، ساعتی پیش از پهن کردن رختخواب ها، آب پاشیش کرده بود، از ستاره ها می پرسیدم:خدا چه قدر باران سهمیه ی گاومیش های ابوفالح در نظر گرفته که ما در کاسه های لعاب سبز، ماست لایه دارشان را با نان تنوریِ عمه صفورا بیرون آمده از تنورش در گوشه ی پشت بام می خوریم؟...شهریور خاموش و آرام این کودکِ اکنونِ خمیده زیر بار آن همه خاطرات شیرین را جنگامرگ ها به رگبارها بسته....یک سو از آتشبارهای دشمن خارجی و این سو از شبیخون های دشمنان داخلی.../ ه.ح.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 11:3 توسط هاشم حسینی
|
برچسب:
نویسنده: سپیده رستمی
تاريخ: سه
شنبه
28 شهريور
1402 ساعت: 16:37